خاطره نویسی
..
سلام . من شما رو از بچگی میدیدم . البته یواشکی . اونم داخل آلبوم های عکسی که پیش ما امانت بود . اون روزها دهه ۱۳۶۰ و هفتاد شمسی بود و معمولا برق میرفت و یا که پنیر کپنی بود . روغن کوپنی بود . من کودک بودم . من شما را از پس یک جستجوی نقره ای و جانفرسا در ارتفاعات دور از دسترس کمد دیواری پیدا کرده بودم . آلبوم تصاویر و عکس هایی که داخلش هر رنگ و هر جور آدم موجود بود . معمولا هم تصاویر شاد و مربوط به جشن تولد و یا کنار دریا بودن . من نمی دونستم اونا کی هستن . هیچ کسی برام توضیح نداده بود که من هم دارای خانواده یعنی پدر و مادر و احیانن خواهر هستم . من تمام سالهای کودکی رو ساکت محو در تماشا اطراف بودم . تلاشی بی وقفه برای اینکه کاشف بعمل بیارم که کجا هستم !... چرا هستم !؟... چی هستم ؟!... و غایت و مقصود از حضورم چیه .... خب بچه بودم ولی برام مهم بود که دلیل تحمل بار سنگین زندگانی و هستی و حیات چه عاملی میتونه باشه . برام مهم بود ته مسیر چه در انتظارم هست . من روحیه رقابت طلبی شدیدی داشتم . هر کسی اگر توانایی خاصی داشت من باید و باید و باید با تمرین و ممارست فرا میگرفتم . وگرنه انگار به خودم بدهکارم . مثلا وقتی فهمیدم کسی هست که با توپ فوتبال حرکات نمایشی و فری استایل خیابانی میکنه و بیش از حد تسلط داره در کنترل توپ فوتبال ، عزم خودمو جزم کردم . تقریبا کل سالهای نوجوانی و کودکی رو صرف تمرین و تکرار میکردم تا روزی مقابل اون شخص هر چه در چنته داشتم رو اکران عمومی کردم و نمایش دادم ، طرف مات و مبهوت مونده بود و شوکه بود . درحالیکه اون خودش الگوی اول من بود . ولی خب ظاهرا زیاده روی کرده بودم و مرز ها رو جا به جا کرده بودم . در هفت سالگی وقتی همسن و سال هام قادر به یه روپایی زدن ساده نبودن من بفکر حرکات محیر العقول و شگفت انگیز و پیشرفته ای بودم که واقعا افراط محسوب میشد . اهل خودنمایی نبودم. بلکه مشتاق بودم قابلیت های خودمو ارتقا بدم . تقریبا کودکی های من پای درس و مشق و کتاب زورکی و پیشاپیش و پیش از موعد توسط پدرم تباه شد . شاهنامه خوانی در شش سالگی با لحن صحیح اساطیری ، خب واقعا سختگیرانه محسوب میشد .
من اون قدر توسط پدرم تحت فشار قرار گرفتم برای یاد گیری زبان فارسی و نگارش و روخوانی و ریاضی که سبب شد در ابتدای وود به مدرسه مقطع ابتدایی سبب سر در گمی معلمین و کادر اموزشی بشم . چون تافته جدا بافته بودم و شیرازه ی کار رو از دست معلم در میاوردم . یه چیزی جور در نمی اومد . من سر جای حقیقی خودم نبودم. پس منو با طرح کلاس جهشی و دوتا یکی ، بشکل ناپلئونی از کلاس اول طی یکسال فرستادن کلاس سوم دبستان . البته کل تابستان رو صرف گذراندن امتحانات مقطح دوم ابتدایی شده بود . در کل من زمانی برای تفریح نداشتم همیشه یه برنامه فشرده ای وجود دلشت . خب نمیشه خیلی چیزا رو گفت و حمل بر خود ستایی شمرده میشه . ولی واقعیت مطلق این بود که من بی نهایت باهوش ولی بازیگوش بودم و خواهرم شادی بلعکس نماد یک عزم راسخ در ممارست و پافشاری و ثابت قدمی در فراگیری و تحصیلات البته با هوش و زکاوت پایین . سیستم ما فرق داشت . کافی بود یکبار نصف و نیمه مبحث فیزیک رو کسی بهم شرح بده که بپرم وسط صحبت هاش و بگم اوکی شد حله . اون با من . گرفتم . رفت توی سیستم . تا ابد جاودان شد فرمول مورد نظر .
در حالیکه خواهرم باید هزاران بار مثل طوطی تکرار میکرد فرمول رو و میگفت مثلا : b2 منهای ۴آ ۳ 4ac بروی فورجه دوم منفی ۲ a . اینو صد هزار بار تکرار میکرد . در حالیکه واقعا نمیفهمیدم چه لزومی داره حتی یکبار بیشتر تکرار کنه .
با وجود تمام این تفاوت ها ولی من بی انکه سر درس و مشق وقت بگذارم و یا کتاب باز کنم شب امتحان ، کاملا فارغ از استرس و دور از مطالعه میرفتم و نمره بیست میاوردم خونه . ولی شادی .... چشمت روز بد رو نبینه. یعنی کل همسایه فرمول های شیمی رو همراهش حفظ بودن از بس که با صدای بلند و روی ایوان خانه تکرار کرده بود فرمول ها رو . بس بی سابقه و بد شگون رخ داده بود ، امتحانات ثلث دوم تمام شده بود و همه چشم انتظار گرفتن کارنامه بودیم . این میان کمتر کسی به من توجه داشت چون بقول مادرم که میگفت : پسر کوچیکه ام به هر زور و بلا و تقلبی باشه معدلش ۲۰ میاد . هیچ لای کتاب رو هم باز نمیکنه . معلوم نیست ذلیل مرده کی درس میخونه که همیشه نمرات بیست میشه . ولی طفلکی دختر بزرگم . صبح تا شب داره درس میخونه و انگار یکی از امتحانات یکی از سوالات رو اشتباه جواب داده و از الان داره پیشاپیش دق میکنه که اگر ۱۹ بشه توی کارنامه چطور سرش رو توی خونه جلوی باباش بالا بگیره .....
چند روز تا گرفتن کارنامه باقی مونده بود . بطور غیر قابل باوری سیر حوادث روزمره با عدد ۱۹ گره ای کور خورده بود . پدر میپرسید که ؛ پسرم چند تا میخ دیگه باقی هست ؟
پاسخ ؛ ۱۹ تا ....
مادر میپرسید: چند تا گردو از درخت افتاده بود حیاط و جمع کردنشون؟..
پاسخ ؛ ۱۹ تا....
مادر از پدر میپرسید؛ بچه ی اقای فلانی جوان بود که تصادف کرد نه؟.. پدر میگفت آره. تازه ۱۹ سال داشت ....
اون روزها حتی هر اتفاق غیر قابل باوری رخ میداد تا تلنگری زده بشه به حساسیت مون نسبت به عدد ۱۹ ... به مرور دچار وسواس شدید فکری شده بودیم ، وقتی حتی نتایج رقابت فوتبال هم عجیب غریب میشد و نفس های من و خواهرم در سینه حبس بود که آیا قراره نتیجه نهایی بازی ایران _ مالدیو بشه ۱۹ بر هیچ یا قراره همین ۱۷ بر هیچ تموم بشه بازی .
خلاصه بساطی بود . رادیو رو روشن میکردیم و میگفت : با بخش خبری ساعت ۱۹ در خدمت شمائیم .
تلویزیون رو روشن میکردیم و میدیدیم فیلم سریال کره ای گذاشته با اسم ؛ ۱۹ نقابدار ....
انگار روزگار با ما سر لج افتاده بود . هرچه عدد ۱۹ در پستوی روزگارمان پنهان بود به ناگاه عیان شده و خودنمایی میکرد . اینکه شماره تلفن منزل مون با عدد ۱۹ ختم میشد . خلاصه ارتفاع پرده ی اتاق به دو متر و ۱۹ سانتی متر ختم میشد و الی آخر.
من هرگز وقتم را صرف نشستن و مطالعه نمیکردم و بلعکس خواهرم تمام زمانش صرف درس خواندن میشد .
نتیجه پایانی ولی تفاوتی نداشت . باید اعتراف کنم که من همیشه باور داشتم خواهرم از من شاگرد زرنگ تره . منتها روی کاغذ و کارنامه که چنین چیزی نبود . و لکه ننگ و تاریک و سیاهی که با نمره ۱۹ توی کارنامه خواهرم در تاریخ شفاهی ثبت شد مثل کابوس و تراژدی بود برای خانواده . نمیفهمم من چرا دنبال یجا میگشتم تا برم خودمو قائم کنم از خجالت . خب پدر هرگز دعوامون نمیکرد ولی کاش میکرد . چون اون سکوتش از هزار تا فحش بدتر بود برامون . لحظه ای که پدر اومد خونه و ماجرا به گوشش رسید تقریبا برابری میگرد با لحظه عروج عیسی مسیح و همه جا روحانی و نورانی شده بود . انگاری نور لامپ اتاق تغییر کرده باشه و لحظه اخر زمان نزدیک باشه . تپش قلب ها در حد تشنج و قش رفته بود بالا . من که توی کمد دیواری قائم شده بودم ناچار خودمو تسلیم کردم و با کارنامه نمره ۲۰ و گردن کج و حالت شرمندگی و ندامت رفتم جلو و گفتم :
سلام بخدا .... ببخشید بخدا . حواسش نبود . سعی میکنه دیگه تکرار نکنه . من عذر میخوام . احتمالا باید کاری میکردم ولی کوتاهی کردم که اینجوری شد اخرش .
پدرم که نمیفهمید من چی میگم. از دست بر قضا خودمم نمیدونستم که دارم از چی حرف میزنم .
نمره ۱۹ در کارنامه خواهرم مثل کابوس دهشتناک هرجایی انعکاس پیدا میکرد ، و هر بار من هول میشدم . مثلا پدر میپرسید ببین درخت چند تا انار داده امسال و شمارش من به عدد ۱۹ ختم میشد . یا اینکه موج رادیو رو باز میکردیم و میگفت با برنامه ۱۹ در ساعت ۱۹ در خدمت شما هستیم.... تلویزیون را روشن میکردیم اعلام میکرد کوپن پنیر اعلام شده به شماره ۱۹ . خلاصه این ۱۹ شده بود کابوس و افتاده بود دنبال ما . پدر رسید و من از فرط شرمندگی که خواهرم ۱۹ شده روی به دیوار سلام علیک میکردم با پدرم . با جای رختی روبوسی میکردم از شدت هول شدگی و استرس . من بی دلیل عذر خواهی میکردم از کمد دیواری که خواهرم یکی از درس هاش رو ۱۹ شده . خلاصه بساطی بودش . ... ادامه دارد....
- 04/11/09



