novel

novelist , novel lovely, sexstory, milfstory

novel

novelist , novel lovely, sexstory, milfstory

داستان کوتاه ادبی جدید

تورج میراصلانی | Friday, 11 Tir 1400، 06:45 PM | ۰ نظر

تجسم مادر و عطر خاک

زیبا مثل هر روز پشت میز مطالعه نشست و شروع به خواندن کتابش کرد، ساعتها مطالعه کتابهای ادبی و تفکر در مکاتب مختلف، عادت روزمره اش بود و از این حس و حال لذت می برد. ادبیات و فلسفه سوژه هایی بودند که ساعتها ذهن او را مشغول می کردند. زیبا عادت کرده بود و اگر یک روز کتاب را مقابل چشمانش نمی گذاشت، حس می کرد چیزی گم کرده است. اما امروز مثل روزهای قبل نبود، حوصله نداشت، یک صفحه را چهار بار خواند، اما چیزی دستگیرش نشد. سر در گم شده بود و عدم تمرکز، اجازه پیشروی در مطالعه را به او نمی داد، کسل شد، کتابش را بست، آهی کشید و گفت: مثل اینکه مغزم کشش ندارد، امروز را استراحت می کنم.
زیبا به آشپزخانه رفت تا با درست کردن نهار خودش را سرگرم کند. مشتاق پختن آش رشته بود، موسیقی مورد علاقه مادرش را روی گوشی اش پِلی کرد و سرگرم آش شد. غذا را آماده کرد، حالا موقع خوردن بود اما تنهایی مزه نمی داد! آرزو کرد کاش مادرش پیشش بود، می خورد اما راضی نبود چون طعم آش مامان پز را نداشت! بعد از نهار جلوی تلویزیون دراز کشید تا فیلم سینمایی را که مدتها جزو برنامه اش بود تماشا کند، اما جذب فیلم نشد و نیمه های آن خوابش برد. وقتی بیدار شد فیلم تمام شده بود!
فردای آن روز، زیبا تصمیم گرفت بیرون برود. به دامان طبیعت رفت تا از طریق طبیعت، انرژیش را بازیابد. شیوع کرونا، رفتن به پارک را ناامن می کرد و کوه تنها جایی از طبیعت بود که می شد در آنجا بدون دغدغه وقت گذراند. تماشای طبیعت سرسبز تابستان و سایه درختان برای فرار از گرمای مردادماه، جذاب بود.
زیبای ۱۷ساله زیر سایه درختی نشست، به یاد مادرش افتاد، خیلی دلتنگ بود اما وجدانش اجازه نمی داد در مورد دلتنگی اش به مادرش چیزی بگوید و آرامش او را به هم بزند، آسمان صاف را می نگریست و اشکهایش را پاک می کرد. با دوستش رعنا تماس گرفت و گفت: فردا وقت داری با هم به کتابخانه برویم؟ رعنا گفت: اوه بله، مدتهاست به کتابخانه نرفته ایم، دلم برای تو و قفسه های کتاب تنگ شده، مرداد گرم و کسل کننده است، با دیدن تو روحیه بهتری می گیرم. اگر رمان خوبی هم در ذهن داری معرفی کن که تا از کتابخانه بردارم. زیبا گفت: بله حتما، فردا می بینمت.
صبح روز بعد زیبا به رعنا پیام داد که ساعت ۵در خیابان چهارباغ پایین همدیگررا ملاقات کنند. ساعت نزدیک ۵بود،هوا هنوز گرم بود، رعنا آماده شد، ماسکش را زد و با تاکسی به چهارباغ رفت، خبری از زیبا نبود. رعنا شماره زیبا را می گرفت اما زیبا جواب نمی داد! نیم ساعت گذشت اما زیبا نیامد! رعنا عضو کتابخانه نبود و تنهایی نمی توانست کاری بکند. خواست به خانه برگردد که گوشی تلفنش زنگ خورد، با عجله جواب داد: کجایی دختر! یک ساعت است که به انتظار تو، سنگفرش های خیابان را بالا پایین می کنم، معلوم هست کجایی؟ زیبا گفت: ببخش رعنا جان، کمی سرگیجه داشتم! همانجا باش، الان می رسم. رعنا روی یکی از نیمکت ها نشست، انتظار کلافه اش کرده بود... تند و تند به ساعتش نگاه می کرد، بلاخره زیبا رسید. با هم خوش و بش کردند. رعنا گفت: چه شد! چرا دچار سرگیجه شدی؟ زیبا گفت: نمی دانم! چند روز پیش، نزد پزشک چک کردم مشکلی نداشتم، شاید کمی کسالت روحی دارم. رعنا گفت: کرونا که نداری؟ زیبا خندید و گفت: نه می دانی که تنها هستم، رفت و آمدی هم نداشتم، چند ماه است که نتوانستم حتی مادرم را ببینم. رعنا گفت: شاید از تنهایی خسته شده ای، می دانی که مادرم روانپزشک است، مطبش همین نزدیکی است! شاید مادرم بتواند کمک کند... زیبا گفت: ما که نوبت نداریم! رعنا گفت: به مادرم زنگ می زنم و هماهنگ می کنم.
رعنا با مادرش تماس گرفت و به اتفاق زیبا به مطب رفتند. داخل شدند، زیبا نگاهی به داخل مطب کرد، مطب کوچک، اما شیک و تمیز بود و بیماران ماسک زده و درسالن انتظار، یک درمیان روی صندلی نشسته بودند. رعنا به منشی مادرش سلام کرد و اجازه خواست وارد اتاق شود. منشی نگاهی به رعنا کرد و سرش را به نشانه تایید تکان داد. رعنا و زیبا وارد اتاق خانم دکتر شدند. زیبا سلام کرد، خانم دکتر با رویی گشاده گفت: بهتر است برویم سر اصل مطلب، چون افراد زیادی بیرون منتظرند. زیبا گفت: راستش نمی دانم چه بگویم، مدتی است احساس کسالت و بی انگیزگی دارم، حوصله مطالعه ندارم، ذهنم یاری نمی کند. خانم دکتر گفت: مشکل جسمی ندارید؟ زیبا گفت: نه خوشبختانه. هفته قبل به پزشک مراجعه کردم و آزمایش هم دادم، مشکلی نبود. خانم دکتر او را معاینه کرد و پرسید: مادرت چطور است؟ زیبا با صدای لرزان گفت: خوب است،۴ماه است که همدیگر را ندیده ایم. خانم دکتر متوجه شد که زیبا دلتنگ مادرش است، اما به رویش نیاورد و گفت: دخترم شما دچار خستگی روحی و ذهنی شده ای، بهتر است مدتی با کارها و تفریحات عملی انس بگیری و به چیزی فکر نکنی. اگر بخواهید دارو برایتان تجویز کنم، اگرنه، می توانی با ورزش یا یک کار هنری خودت را مشغول کنی تا انرژیت بازگردد. راه اول را امتحان کن، اگر تاثیر نداشت برایت دارو تجویز می کنم. زیبا تشکر کرد و به اتفاق رعنا خداحافظی کردند و از مطب خارج شدند.
رعنا جلوی مطب، الکل را از جیبش بیرون آورد و به دستهای خودش و زیبا الکل زد، زیبا گفت: مادرت بسیار متخصص است، با اینکه حالاتم را سانسور کردم و توضیح ندادم، فهمید ذهنم خسته است. رعنا خندید و گفت: مادرم ۱۵سال است که کار می کند، خبره شده. حالا می خواهی چکار کنی؟ زیبا گفت: نمی دانم! به نظرت چه کنم؟ رعنا خندید و گفت: نمی دانم اما بهتر است تنها نمانی که فکر و خیال کنی، فردا با من به کارگاه سفالگری بیا، شاید حال و هوایت عوض شود! همانجا فکر می کنیم تا راهی پیدا کنیم. زیبا گفت: اگر خواستم بیایم خبر می دهم. رعنا گفت: خوب است، حالا برویم کتابخانه یا منزل؟ زیبا گفت: کتابخانه که وقتش تمام شده بهتر است به منزل برگردیم. متاسفم که برنامه را به هم زدم. رعنا خندید و گفت: حرفش را هم نزن، وقت زیاد است، جبران می کنیم. خداحافظی کردند و هر یک جداگانه سمت خانه رفتند.
زیبا با مادرش تماس گرفت تا برای رفتن به کارگاه از او اجازه بگیرد، مادرش تصمیم را به عهده او گذاشت و فقط خواست نکات بهداشتی را رعایت کند. مادر زیبا پرستار بود و به خاطر شیوع کرونا و کار در بیمارستان، چند ماه بود که به خانه نیامده بود. زیبا تک فرزند بود و با مادرش زندگی می کرد. اما شرایط پیش آمده، سبب شده بود که تنها بماند. به خاطر شیوع کرونا به مادربزرگش هم نمی توانست سر بزند. شب که به رختخواب رفت با خودش فکر می کرد که شاید رفتن پیش رعنا بهتر از تنهایی باشد. زیبا می دانست که درغیاب مادرش، سفر بهترین جایگزین برای تغییر احوالش است، اما شیوع کرونا امکان سفر را از او می گرفت. وجدانش اجازه نمی داد که به مادرش و کادر درمان بی تفاوت باشد. برای پایان دادن به افکارش به رعنا پیامک داد که با او به کارگاه سفالگری می رود. رعنا پیام زیبا را خواند و با یک تماس تلفنی، قضیه را به استادش گفت و اجازه حضور زیبا در کارگاه را گرفت.
صبح روز یکشنبه بود، رعنا از خواب بیدار شد و قبل از شستن دست و صورتش، به زیبا پیامک داد که ساعت ۹ خیابان چهارباغ پایین، جای همیشگی می بینمت. ساعت ۸:۳۰ دقیقه بود، زیبا آماده بود، ماسک زد، الکل را برداشت و خود را پیاده به جای همیشگی رساند. رعنا و زیبا با تاکسی راهی محل کارگاه شدند.
وارد کارگاه شدند، زیبا چند چرخ سفالگری کوچک دید که کوزه ها و گلدان های گلی در اطراف آنها چیده شده بود. بوی خاک مشام زیبا را نوازش می داد، حس شاعری بر او غلبه کرده بود و خیال می کرد زیباترین منظره ادبی را پیش چشمان او نشانده اند. تاقچه های کارگاه پر از گلدان های زیبای سفالی بود. زیبا غرق فضای کارگاه شد و زیر لب شعرهایی از خیام را زمزمه می کرد، با خود می گفت: یعنی این گلدانها و کوزه ها، خاک چه کسی هستند! کوزه ای برداشت و گفت: تو خیامی یا هاتف! در این فکر بود که آقای جوانی وارد شد و گفت: خوش آمدید. زیبا سرش را برگرداند و سلام کرد. نگاهی به سرتا پای آن آقا کرد، جوان لاغراندام خوش تیپی جلوی خود دید که روی صورتش ماسک بود، زیبا نمی توانست چهره او را درست ببیند، به نظر جوان بود، شاید۲۷ ساله! رعنا سلام داد و زیبا را به استادش معرفی کرد و گفت: ایشان دوستم هستند که دیشب با تلفن در موردشان صحبت کردم، اگر اجازه دهید مدتی با ما باشند. استاد گفت: بسیار خوشبختم، من دانشجوی هنر هستم و ۱۰سالی است که به کار سفال مشغولم، امیدوارم اینجا برایتان جذاب باشد.
زیبا حس خوبی به کارگاه داشت، همه جا را به دقت نگاه می کرد، نزدیک کوره می شد، کوزه ها و گلدان ها را بر می داشت و با دقت نگاه می کرد. بخشی از فضای کارگاه سقف نداشت و آسمان پیدا بود، چیزی شبیه ایوان. اما جایی که کوره ها قرار داشتند، سرپوشیده بود. رعنا روپوش کارش را پوشید ۳ نفر دیگر هم آمدند و جای خودشان نشستند، هر کدام مقداری گِل سفال روی دستگاه می گذاشتند، دستگاه میچرخید و استاد به آنها توضیح می داد که چگونه گِل را به شکل گُلدان دربیاورند. چرخها با فاصله گذاشته شده بودند. گرمای هوا آزار دهنده بود، اما زیبا آرام و قرار نداشت، هیجان فراوانی ذهنش را فراگرفته بود و انرژی عجیبی برای ورز دادن گِل در وجودش احساس می کرد. سراغ استاد رفت و گفت: می خواهم امتحان کنم، استاد گفت: باید مقدار ترکیب خاک و آب را بدانی و قبل از آن، شناخت خاک، اهمیت زیادی دارد. زیبا گفت: فقط می خواهم کمی گِل درست کنم و روی چرخ با آن کار کنم. استاد خندید و گفت: بسیار خوب! از آن خاک بردارید وبه اندازه یک دوم آن آب استفاده کنید، زیبا مقداری خاک را داخل ظرف ریخت و از رعنا خواهش کرد کمکش کند. بوی خاک بلند شد، مثل بوی خاک باران خورده! بوی خاک حس خاصی به زیبا داد. گِل را مثل خمیر ورز می داد، تجربه فوق العاده و کم نظیری بود. او می گفت: بوی خاک، بوی وطن است و وطن یعنی آغوش مادر! زیبا به رعنا گفت: من پیش از این در خلوت خودم، یک شعر، یک جمله و حتی گاهی یک نظریه شخصی خلق کرده ام! اما همه اینها تولید ذهن من بوده اند، حالا بوی خاک ذهن مرا به وطن اولم، که آغوش مادرم است، سوق می دهد. این بار باید با دستانم چهره مادرم را خلق کنم! چهره زیبا پر از هیجان بود و به استاد می گفت: شما می توانید کمکم کنید چهره مادرم را بسازم؟ زیبا به این فکر می کرد که ساختن چهره مادر با ذهنی سرشار از دلتنگی، زیباترین مجسمه ای است که می تواند خلق کند. بوی خاک انرژی زیادی به زیبا داد و تمام رخوتی که مدتها بر او غالب شده بود را از او دور می کرد.
استاد از رعنا خواست از پشت چرخ بلند شود و جایش را به زیبا بدهد. زیبا جای رعنا نشست،هیجان داشت، ترس و اشتیاق توامان در چشمانش موج می زد، درست حدس زده بود کار آسانی نبود، استاد سعی کرد زیبا را متوجه سختی و پیچیدگی کار بکند. چرخ می چرخید و زیبا دستانش را روی خمیر گِل می کشید، آن را باز می کرد، می بست، صاف می کرد، خسته شده بود اما شوق داشت. بوی خاک انگیزه تازه ای درروح و ذهن زیبا دمیده بود. حالا خواست او این بود با کمک رعنا و استادش، تندیس مادرش را در قالب یک فرشته نجات بسازد تا وقتی به خانه بازگشت به پاس زحماتش به او هدیه دهد
شهروز براری

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی