novel

novelist , novel lovely, sexstory, milfstory

novel

novelist , novel lovely, sexstory, milfstory

داستان کوتاه ادبی

MEHRABAN_Ghadiri | Tuesday, 25 Aban 1400، 01:12 PM | ۰ نظر

   عطر نعنا       برگرفته از سایت همبودگاه      بقلم  توانمند   پروین برهان
1792 بازدید
 صداي ترمز همه را در جا ميخكوب كرد . مردم از اطراف خيابان دويدند به سمت صدا . توي شلوغي كيفم را گم كردم . آمبولانس كه آمد به زور از لابه‏لاي جمعيت مصدوم را بيرون كشيدند . پشت آژير آمبولانس ، روي سطح خيابان فقط خون لخته شده ماند و ديگر هيچ.كه ان هم ماليد به تخت كفش مردم و همراهشان رفت تا ان كله ي شهر . همه از هم پاشيدند . وضعيت عادي شد . انگار كه اصلا اتفاقي نيفتاده باشد.هر كسي به راه خود رفت . تند وتند از كنار خيابان به سمت جلو مي‏رفتم . اما نمي‏دانستم كجا دارم مي‏روم . با اينكه از محل حادثه دور شده بودم اما نمي‏دانم چرا گاهي صداي آژير مي‌‏شنيدم . همه جا را مي‌‏شناختم ، اما باز مکانهابرايم غريب بودند . نمي‏دانم چرا رنگ ها مات و كدر شده بودند . يا سياه سياه يا سفيد سفيد . همه چيز قاطي پاتی شده بود . اي كاش حداقل صورتش را ديده بودم . نكند با اين همه دل شوره ، آشنا بوده باشد . حيف ، كاش دنبالش رفته بودم . براي خودم فلسفه مي‏بافتم . « حالا كه ديگر گذشته . چه فايده . » توي اين فكرها بودم كه كسي صدايم كرد . انگار تكانم داد . گفت : « از اين طرف نرو ، بن‏بسته راه بندونه . بگير و ببنده . مي‌‌‏شنوي .» سرم را تكان دادم كه يعني بله . اما هنوز داشتم به همان سمت مي‏رفتم ، نكند ديوانه شده ‏ام. خيلي سخت است . آخر مي‏گويند آدم خودش هم مي‏فهمد كه ديوانه شده ، اما خب ، كاري از دستش بر نمي ‏آيد . واي عجب دردي ، انگار سرم مي‏خواهد منفجر شود . تا همين چند لحظه قبل كه درد نمي‏كرد . « خوب حالا درد مي‏كند . يعني كه چه ؟ چرا اينقدر سين‏ جين مي‏كني ؟» اين را خطاب به خودم گفتم . سرم انگار بزرگ شده بود ، سنگيني مي‏كرد روي ‎گردنم . حالاکافه الند را رد کرده بودم ورسيده بودم به قنادي سركوچة خودمان . رفته بودم تو و يك زبان شيرين خوشمزه برداشته بودم . پولش را داشتم . مطمئن بودم . دهنم آب افتاده بود . كنجدها روي زبان شيرين برق مي‏زدند . آها . اين هم دوتا دوريالي‏ ام . پس كو . يك ريالش كو . دستم داشت توي كيف اين طرف و آن طرف مي‏رفت . حاجي آقاي صاحب مغازه خم شد و شيريني را از دستم گرفت . با دوتا انگشت طوري آن را محكم گرفته بود كه نكند يكهو از دستش در برود . همان طور چهارچشمي جستجوي من را در ميان كيف مي ‏پاييد . تمام سوراخ سنبه ‏هاي كيفم را گشتم اما از يك ريالي خبري نبود . حتما گمش كرده ‏ام . حيف . حاجي آقا نچ نچي كرد و شيريني را گذاشت توي سيني سرجايش . انگشتش را ليسيد و چهارريالي را انداخت وسط ترازو كه يعني هري . صداي دوريالي‏ ها توي مغازه و سرگذر و چهارسو پيچيد . توي سر من بيشتر از همه جا ، از آن روز به بعد ديگر هيچ وقت گول شكمم را نخوردم . سراغ ان پيرمرد هم نرفتم .البته تا حالا حتماً مرده . سردم بود . پاهايم يخ كرده بود . نمي‏شد تكانشان بدهم . مثل وقت هايي كه توي برف مي‏رفتيم مدرسه . سر ما از شست پايمان بی اجازه وارد مي‌‏شد و آرام آرام می خزید و بالا مي‏ رفت . انگار داشتم مي ‏لرزيدم . عجب سرمايي . اما تا ديروز كه هوا خوب بود.يك هو ديدم رسيده ام به چهار سو ، دور و برم را خوب نگاه كردم ، دنبال غلام سياه مي گشتم. بايد همين اطراف باشد . لابد توي اين گرما باز هم جلوي يك پيت حلبي پر از آتش نشسته است و دارد مردم را نگاه مي‏كند. پيدايش كردم . عجب آتشي گيرانده . عجب گرمايي . الاهه و زهرااز آن طرف خيابان دست تكان مي‏دهند . كه يعني بيا برويم. هر دوتاشان از غلام مي‏ترسند.همين طور الكي. غلام سياه من را كه ميبيند لبخند مي‏زند . مثل هميشه و دوباره دندان هاي سفيدش را مي‏بينم . نمي‏دانم با كدام خمير دندان آ‏نها را مي‏شويد . من هم مي‏خندم . مرا مي‏شناسد . سرم داد نمي‏زند . غلام وقتي مي‏خندد شبيه يكي از هنرپيشه ‏هاي خارجي مي‏شود . البته اگر سياه نباشد . با خودم مي‏گويم :« اگر مادرش پيدا مي‏شد و او را يك حمام و سلماني درست و حسابي مي‏فرستاد ، خيلي هم خوش‏تيپ مي‌‏شد .» آن طرف خيابان را نگاه مي‏كنم . آن ها رفته ‏اند . واي ، دوباره ديرم شد . مي‏دوم به طرف خانه . مي‏ترسم بابا آمده باشد.اول سردم مي‏شود بعد عرق مي‏كنم انگار زيرباران مانده باشم . آرام و پاورچين از دالان رد مي‏شوم .روي ايوان ننه پيدايش مي‏شود . چشم غره مي‏رود و اشاره مي‏كندكه يعني باباامده . زودتر از هر روز. هنوز هم نمي دانم خودش من را ديده بود يا ان دو تا وروجك خبر چيني كرده بودند.ديگر از دست هيچ كس كاري ساخته نبود. به ناچاررفتم توي اتاق . بابا كه منتظر من بود از جا كنده شد .رسيده نرسيده يك سيلي محكم ‏خواباند توي گوشم . گوشم صوت كشيدوصدا رفت تا ته کله ام.بعد انگار كه چيز داغي از گوشم بيرون ريخت . بابا هوار مي‏كشيد. . دهنم خشك و تلخ شده بود دلم هري ريخت پائين. چشم هايم مي‌‏سوخت. چشم هاي بابا گرد وترسناک شده بود . مثل دو تا حبة آتش . با يك حركت ناگهاني دستم را محكم مي‏گيرد و با خودش از اطاق بيرون مي‏كشد . يعني مي‏خواهد چه كار كند . غر مي‏زند . گلايه مي‏كند . اما من چيزي ازحرف هايش نمي‏فهمم . از پله‏ های سیمانی زبر كشان كشان پائينم مي‏برد ، آرام به دنبالش كشيده مي شوم . كيفم مي‏ افتد روي پله ‏ها . ننه روي ايوان از قول من حرف هايي مي‏زند و قول هايي مي‏دهد كه بار آخرش است و ديگر تكرارنمي كند. طاهره يك ريز گريه مي‏كند . لابد ترسيده . نمي‏دانم بابا كي و چطور داس كهنه ی باباجان را از لابه ‏لاي تيرهاي سقف مرغداني برداشته كه من نفهميده‏ ام ـ تنها ارثية او. اين را خود بابا گفته . بارها با آن توي باغچه چاله كنده ‏ام . ترسيده بودم . با آن كه اصلاً تيغه ‏اش برق نمي‏زد و پر از زنگ بود. اما چند بار دستم را بريده بود . دستم توي دست بابا بود كه كنار باغچه يك گوشه ‏اي ولم كرد روي زمين . شل و ول بودم . افتادم روي خاك . لباس مدرسه ‏ام خاكي شد . بوي نعنا مي ‏آمد . بابا بالاي سرم بود و اندازه ی غول توی کارتون سندباد شده بود،و هنوز داشت داد و فرياد مي‏كرد . « همه‌‏اش تقصير تو است . از بس لوسش كرده‏ اي » . ننه وسط گريه هايش قسمش مي داد اما بي فايده بود. « مگر صدبار نگفتم سرت را زير بينداز و زودي بيا خونه . مگر نگفتم چشم ‏چراني نكن . چش سفيد بي ‏آبرو . حالا ديگر مي‏روي مي‏نشيني كنار آتش پيش غلام سياه . وقتي سرت را گوش تا گوش كنار رخ نعنا بريدم آن وقت مي‏فهمي حق با كيه . لج به لج مي‏ گذاري . مي‏ خواهي حرصم را دربيآوري . حاليت مي‏كنم .» آسمان از هميشه زيباتر بود . آبي آبي،یک بچه ابر تنا داشت می رفت سمت خانه ی الاهه اینها، . باغچه راهيچ وقت اين قدر زيبا نديده بودم . آن طور كه خوابيده نگاهش مي‏كردم مثل بهشت بود ميخواستم بلند شوم و فرار كنم .اما نمي شد .بدنم بيحس شده بود .پاهايم جان نداشت ،بابا ناگهان خم شد و از پشت روسري ، گوشم را گرفت. داس توي دست راستش بود . انگار راستي راستي مي‏خواست يك كارهايي بكند . ترسيدم . جيغ كشيدم. شلوارم را خيس كردم . صداي زنگ در پيچيد توي حياط ... هنوز حالم بد بود . سرم درد مي‏كرد و حسابي تشنه ‏ام بود . انگار كه افتاده بودم توي آتش . عرقي مي‏ريختم كه نگو . اصلاً معلوم نبود امروز چرا اين طوري شده بودم . زبانم مثل يك تكه چوب چسبيده بود بيخ حلقم . تشنه ‏ام بود ... عمه وارد حياط شد و من و بابا و داس را با هم ديد و دو دستي زد توي سرش . شايد اگر عمه نمي آمد ،خون به پا مي‏شد . راستش خيلي خجالت كشيدم . حتي بيشتر از بابا . در باز مانده بود و عمه سربه زنگاه رسيده بود . يعني خدا او را رسانده بود . ننه حالا در سكوت اشك مي‏ريخت . طاهره آرام گرفته بود . عمه آن روز خيلي حرف ها زد . چند بار هم خودش را نشگون گرفت . بابا رفته بود روي پله ‏ها نشسته بود . سرش زير بود . آن قدر كه يقه پيراهنش از پشت سر مثل يك سوراخ سیاه باز مي ‏ماند . ديگر داس دستش نبود . روي پله هم نبود . كيفم هنوز آن جا افتاده بود . عمه داشت نصيحت مي‏كرد . ننه يك ليوان آب قند آورد . عمه گفته بود بياورد . ننه زير بغلم را گرفت و از روي زمين بلندم كرد . دستش را به سرو صورت اشكي و خاكي‏ ام كشيد و گفت : « بگير . بخور . تا ته سر بكش . » عمه دوباره ادامه داد . « آخه نگفتي قلبش يهو وا ميسه . ببين چه رنگ و رويي پيدا كرده . بميرم الاهي . حالا اگه مريض شد و موند روي دستت خوبه . دلت راضي مي‏شه . آخه چرا همش رفتارهاي اون خدا بيامرزو تكرار مي‏كني . مگه خودت اون روزا خيلي بهت خوش مي‏گذشت . اصلا همه اينها به كنار . مگه آدم سر دختر خودشو مي‏زاره لب باغچه . والا با دزد و جاني ‏ام اين طور رفتار نمي ‏كنن .» بابا ديگر طاقت نياورد . لااله‏الاالله ‏گفت و بلند شد از پله‏ ها رفت بالا توي اتاق . عمه با صداي بلند طوري كه بابا هم بشنود ادامه داد : « اصلا مرد حسابي ! همش مگه چندسالشه . والا،بلا،هنوز اين فكرايي كه تو مي‏كني سرش نمي‏شه . همش از رو دلسوزيه ، همين . اونم برا كي ؟ غلام سياه .»... نفسم گرفت . انگار يك چيز گرد و قلمبه راست گير كرده بود توي قلبم . داشتم خفه مي‏شدم . خواستم فرياد بزنم اما نشد . خناق گرفته بودم . توي آن حال و هوا يك هو به ياد گره روسري ‏ام افتادم . شايد زيادي محكم بسته بودمش . دست هايم را بالا بردم تا گره را كمي شل كنم . اما نشد . پناه بر خدا . اختيار دست هايم را هم نداشتم ترس برم داشت .گريه ام گرفت . نفسم رفت پايين . پائين و پايينتر . ديگر حتي صدايش هم نمي‏ آمد ، انگار خيال بالا آمدن هم نداشت . دنيا تيره و تار شد . قلبم پرشد . داشت مي‏ تركيد . شايد به خاطر ترس بود . ناگهان سنگيني چيزي را روي قفسة سينه‏ ام حس كردم . فشاري مي‏داد كه نگو . فشار مي‏داد و مي‏شمرد . يك دو سه .. « آهاي ! چكار مي‏كني . كمكم كن . داري خفه ‏ام مي‏كني . مگر نمي‏بيني دارم خفه مي‏شوم . صبركن . دنده‏ هايم شكست . » اما نه . مثل اين كه كر بود . كار خودش را مي‏كرد . شايد من لال شده بودم . نمي‏دانم . آخرين افكارم مثل موسيقي آرامي از بيقوله ‏هاي مغزم عبور كردند . يادم آمد كه غروب را دوست دارم . وقتي ابرها مي‏سوزند و پرتقالي مي‏شوند . بعد يادم آمد كه توي خيابان افتاده‏ام . آن هم و سط خيابان . روي خط سفيد . كاش حداقل رفته بودم يك كنار . حالا لابد راه‏ بندان مي‌‏شود . نكند چادرم بيفتد . گره روسري ‏ام را كه محكم بسته‏ ام ، تا بازش نكنم باز نمي‏شود . چقدر خوابم مي‏ آيد . چشم هايم دارند به ركوع مي‏روند . ناگهان نفسم برگشت . نمي‏دانم كجا رفته بود اما آمد . اول تير كشيد . درد داشت . بعد آرام شد . آرام گرفت . به شماره افتاد . هنوز صداي همهمه مي‏ آمد . معلوم نبود از كجا . اما نزديك بود . « اصلا اين جا كجاست ؟ چرا هر چه مي‏روم به مقصد نمي‏رسم . نكند راه را اشتباهي آمده باشم . بايد برگردم . بايد از يك نفر راه را بپرسم .» اما نه ، نمي‏شود . انگار به زمين چسبيده ‏ام . اصلا نمي‏شود تكان خورد . داد مي‏زنم . فرياد مي‏كشم . سعي مي‏كنم دست و پا بزنم شايد آزاد شوم . اما بي‏ فايده است . يك جائي از بدنم درد مي‏گيرد ، مي‏سوزد . چيزي داغ و برنده دررگهايم جريان پيدا مي كند . بي‏حال مي‏شوم . ديگر تقلا نمي‏كنم . خوابم مي‏ آيد.چيزي محكم روي دهانم را مي‏گيرد ، اما من ديگر توان فريادزدن را ندارم . فقط مي‏خواهم بخوابم . اما نكند بازهم ديرم شود . يعني هنوز داس همانجا سرجايش است راستي آن خانه را كه فروختيم .كسي سيلي ‏ام مي‏زند . عجب دست سنگيني هم دارد . خواب مي‏بينم ، نه بيدارم . « اصلا يعني چه ؟ به چه حقي مي‏زند ؟ نكند راه را عوضي رفته‏ام ! ا ين جا هم بازداشتگاه است. حالا هم دارند بازجويي‏ ام مي‏كنند. يك نفر گفت كه از اين راه نرو ، بگير و ببنده .» دوباره مي‌‏زند.صورت ‏ام مي‏سوزد . كز كز مي‏كند . مي‏خواهم اعتراض كنم. چشم هايم باز نمي‏شوند . انگار به هم قفل شده ‏اند ، تقلا مي‏كنم به زور بازشان مي‏كنم . خطي از نور مي دود در عمق نگاهم . بوي عجيبي مي‌‏آيد . يعني اين جا كجاست ؟ کسی بالاي سرم ايستاده . مي‏ترسم . اما داس دستش نيست . نگاهم مي‏كند . چشم هايم را به زور باز نگه مي‏دارم . اين كه خودش است . خود خودش . با آن لبخند هميشگي‏ اش . خم مي‏شود و مچ دستم را مي‏گيرد. اصلاً تغييري نكرده . كجا بوده اين همه سال . عجیب جوان مانده . حتما مادرش آمده سراغش . پس بگو چرا ديگر آن اطراف پيدايش نيست . با آن قد بلند و چهارشانه ‏اش در اين روپوش سفيد خوش‏تيپ شده . گفت : « سلام » . خنديد . هنوز هم ميان لبخند ، دندانهايش مي‏ درخشيدند . « بالاخره برگشتي .» با خودم گفتم : « عجب ! مگر كجا رفته بودم كه برگردم . حالا خودت را بگوئي يك چيزي .» اما لام تا كام حرفي نزدم . حتي ديگر لبخند هم نزدم . با آن كه الاهه و زهرا آن جا نبودند . شايد داس باباجان هنوز يك جايي پنهان باشد . كسي چه مي‏داند . به امتحانش نمي‏ ارزد . به خصوص وقتي عمه زير آن همه خاك است و ديگر نمي‏ آيد .